همه مخلوقات خدا .....
دفاع از حقوق حیوانات
همه مخلوقات خدا .....
خانه | آرشيو | ايميل

ژاله ف

درباره : یک زن متفاوت با همجنسان خود !!!!!
پروفایل مدیر :ژاله ف

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
امرداد ٩٥
آذر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
اسفند ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
اردیبهشت ۸٤
لينکدوني
GREEN BLOG
تالار گفتگوی ایرانیان گیاهخوار
دیده بان حقوق حیوانات
ديده بان محيط زيست
سایت محمد درویش
دلتنگی های مادر زمین
کـانـون وفــا (اولین پناهگاه حیوانات در ایران)
سعید ساربـــان
سپهر سلیمی
سلـــول
دکتر هومن
گرگ تنها
دادخواهی حیوانات از انسانها
پایگاه خبری دامپزشکان ایران
مجله حمایت از گربه های بی سرپرست
وکیل حیوانات
حباب
آوای محیط زیست - محسن تیزهوش
مدارا
گواه
نوشته های سبز
ايران نامه - دكتر سپنتا
آرش - طبيعت و حيات وحش
صدرا
سهیل (دلقک سابق)
زندگی حیوانات
کفتر چاهی
کهن بانو
دکتر لطفی زاده
يوز ايرانی
دانشجوی دامپزشکی
دانشجويان دامپزشکی ... چرا؟
ياد داشت های سعيد
صدائی برای بی صدایان
صدای دامپزشکی - کورش
دنکیشوت معمـار
حمایت از حیوانات - کامران
کاهگل
آوا
آهنگ باران
چشمهای همیشه بیدار زمین
کلینیک دام کوچک
اتوبوس شب
پرنده نگر
روز مرگی
گیاهخواری - زمین - انسان - حیوان
ِDr. Vet
گیاهخوار شو
رضا ترابی - دامپزشکی
سبــز انــدیــش
باگیاهخواری جان میلیونها حیوان را نجات دهید
یخـــاب
یاد داشتهای یک پزشک
پگــاه
میــراث
شیلان
انجمن شوکای کرمانشاه
امیـــریـــه
گـــوش قـــرمــز
سارا صولتی
بــاد ســوار
حیوانات آزمایشگاهی
امیر حسین
یـاد شـادی
سارا صولتی
آرتــا
آیلار
بنجامیــن
وب لاگ مهتاب (موشمول)
مادرم زمیــن
همه گربه های شاعر
یوز پلنگ ایران - پیام احتسابیان
انجمن جبهه طبیعت
دوستدار محیط زیست
حیوانات خانگی
پیشــی نیــوز
کلبــه حیــوانـات
خواب کوتاه (مهندس)
همه چیز درباره ما و گربه هایمان
حیوانات مظلومان بی پناه
شکلات
مسلمان گیاه خوار
دکتر سمپاتیک
دامپزشکی و تازه های داروئی
دانش محیط زیست
مهندس گربه باز
حقــوق حیــوانــات
انجمن حمایت از حیوانات
واگذاری حیونات بی سرپرست
مزرعه حیوانات
http://www.irspca.com/forum/
امید شایگان
آزمايش روي حيوانات
http://animals1995.persianblog.ir/
موضوعات وبلاگ
 
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Persianblog.ir
Online Template Builder
عنکبوت عاشق

(تنها موجودی که ازش میترسم عنکبوت - البته نه به اندازه آدم۲پا ها - ... این نوشته مال چند وقت پیشه ....برای دل خودم نوشتم بلکه یک کم از این ترس کم بشه)

 

زن هراسان از خواب پريد،  اندكي از ساعت 5 صبح گذشته بود ولي او كاملا" بيدارشده بود.  حس ميكرد يه چيزي به صورتش سائيده شده و بيدارش کرده ( مثل اينكه يك نفر صورتش رو نوازش كرده باشه).   روي تخت نشست و از پنجره به بيرون چشم دوخت،  روشني و آرامش دلپذيري سبزه زار را در بر گرفته بود.   پرنده ها چنان  تند تند جيك جيك مي كردند كه خنداه اش گرفت . . صداي اين پرنده ها براش از هر موسيقي دلنشين تر بود .. بيرون روي علفها شبنم بامدادي مثل قطره هاي بلور چشمك ميزد.  بالاخره كاري رو كه سالها تو فكرش بود انجام داده بود.   هنوز كمي از بازنشستگيش نگذشته بود كه آپارتماني رو كه در شهر داشت فروخت و با پولش يه خونه كوچك تو شمال خريد  .. جلوي خونش پر از سبزه و گل و گياه و درخت بود و بعدش هم دريا ... دريائي كه سالها آرزوي ديدنش رو داشت و به دلايلی از ديدنش محروم شده بود، از پنجره پشتي هم كه بيرون رو نگاه ميكرد كوهستان سبز و خرم رو ميديد.    خلاصه آرامشي را كه ميخواست بدست آورده بود فقط يه چيز کم داشت .. يه مونس و همدم .... يه گربه !..... که قرار بود يکی از دوستاش براش بياره .  

از بچگي علاقه خاصي به حيوانها داشت ... معصوميتي توي چشم اونا ميديد كه توي چشم هيچ آدمی نديده بود.  انگار همه با نگاه با او حرف ميزدن  سگ ، گربه ، گاو با اون مژه های بلندش خر با اون چشمای مظلومش.... پرنده ها ... دلش نميومد حتي سوسك و مگس ها رو هم بکشه  اگر تو خونش سوسك يا مگسي ميديد سعي مي كرد اونا رو با يه تيكه پارچه زنده بگيره و ببره بياندازه بيرون. از همون بچگي هم هميشه تو خونش گربه داشت .. جوانتر كه بود 4-5 تائي گربه نگه ميداشت ولي سنش كه رفت بالا ديگه از عهده اين همه مسئوليت بر نميامد و تصميم گرفت فقط يه گربه نگه داره كه همدم تنهائي هاش باشه ولي هيچ وقت گربه هاي گرسنه تو كوچه و خيابان رو هم فراموش نكرد و هر روز بهشون غذا ميداد.   حالا گربه آخري كه خيلي دوسش داشت بعد از 18 سال مرده بود و اونو تنها گذاشته بود ... به دوستش سپرده بود هرچه زودتر يه گربه براش پيدا كنه و بياره شمال تا ديگه اين آسايشي كه در اين سالهاي آخر عمري پيدا كرده بود تكميل بشه.....

آره از بچگي عاشق طبيعت بود... يه عاشق واقعي نه اينكه مثل همه فقط حرفشو بزنه .. عاشق بارون .. عاشق ابر .. عاشق كوه و جنگل  ... حيوانها.... پرنده ها ... صداي دلنشين عبور رودخانه و جبر جير جير سیرسیرکها تو شب و جيك جيك گنجيشكها كله سحر وحتي قارقار كلاغها .... تنها چيزي كه دوست نداشت و ازش وحشت داشت عنكبوت بود مخصوصا "  عنكبوت هاي تپل مپل با پاهاي دراز... دلش نمي خواست سر راهش قرار بگيرن كه مجبور بشه اونا رو بكشه !!!!

زن خبر نداشت از روز اولي كه وارد اين خانه شده بود يك عنكبوت تپل با يك چفت چشم درشت و نمناك از زير دو شاخ چنگالي، داشت از گوشه سقف به او نگاه ميكرد.

عنكبوت از همون نگاه اول عاشق زن شد ...

زن گوشه سقف پيله عنكبوت رو ديده و فوري با جاروي دسته بلند اونو ويرون كرده بود .. عنكبوت هم از ترسش دويده بود رفته بود پشت پرده قايم شده بود... فهميده بود كه زن دوستش نداره و ازش ميترسه براي همينم در طول روز به هيچ وجه خودشو نشون نميداد.  شبها كه زن به خواب ميرفت تارشو ميانداخت و ميامد پائين روي تخت زن و يواش يواش ميرفت گوشه بالش كه زن سرشو روش گذاشته بود مينشست و تا صبح بهش نگاه ميكرد... نميذاشت پشه يا جك و جونور هاي ديگه بيان سراغش.. مثل يه  "بادي گارد" از زن محافظت ميكرد و گاهي هم كمي به خودش دل و جرئت ميداد ميرفت جلوتر گونه زن را بوس ميكرد.....  همين باعث ميشد گاهي زن كه خوابش خيلي سبك بود از خواب بپره و احساس كنه يه چيزي گونه اش را نوازش كرده .. ولي عنكبوت ياد گرفته بود كه فوري خودشو با بند بکشه بالا و از چشم پنهان كنه و در خودش از عشق بسوزه.  عنکبوت در آن زمان به عاطفه ای می مانست که با هزار چشم غمزده و نگران زن را برانداز می کرد.  دوستش داشت در حالی که می دانست زن از او وحشت داره. 

زن يك فنجان نسكافه درست كرد .. يه كتاب شعراز فروغ فرخزاد برداشت و رفت نشست روي صندلي تو ايوان و شروع كرد به خواندن.. گاهي هم كتاب روميگذاشت كنار و چشم ميدوخت به درياي بيكران  و يه نفس عميق مي كشيد.

صداي نزديك شدن يك اتومبيل افكارش رو بهم زد ... دوستش بود كه ميامد... آره خودش بود آمد و يه گربه توپل موپل پشمالو هم با خودش آورد.. زن خيلي خوشحال شد گربه رو گرفت بغلش و كلي ناز و نوازشش كرد و تصميم گرفت اسمش رو بزاره "سليمون" !...   گربه در همان لحظه ورودش به خانه دور و برش رو ورانداز كردو نقاطی را كه مي خواست مدام در آنچا كز كنه معين كرد و به ورانداز كردن و بوكردن دور و بر ادامه داد.  عنكبوت هم با اون چشمهاي نمناكش از لاي پرده داشت به گربه نگاه ميكرد .. دلش گرفت .. بغض گلويش را ميفشرد،  تا حدي كه نفسش داشت بند مي آمد.  احساس ميكرد داره مي تركه (بيشتر از حسادت تا از ترس) ... مثل اينكه ناغافل يه كوه آتشفشان نشسته روي سينه اش .... براي اولين بار به خودش گفت (كاش من هم يه گربه بودم تا اين زن منو دوست داشت و دستي به سر و صورتم مي كشيد ولي حيف كه خدا منو يه عنكبوت زشت و چندش آور آفريد..).

شب شد و باز زن رفت تو تختخواب ... "سليمون" هم پريد رو تخت و پائين پاي زن خودشو جمع و جور كرد و آماده براي خواب.  يك ساعتي گذشت عنكبوت  ميدانست که  مرگش بی تفاوت تر از زندگيش است.  می دانست که در هفت آسمان يک ستاره کوره هم نداره که براش سوسو بزنه .. دلش خيلی گرفته بود..  بادر و ديوار که نمی شد وداع کرد !... به خودش گفت هرچه بادا باد (ديگه آب از سر من گذشته چه يك وجب چه بيشتر)... بندشو انداخت و رفت پائين .. دلش لك زده بود كه بره كنار بالش زن مثل هرشب تا صبح بشينه نگاهش كنه ... با اينکه ميدونست به احتمال زياد اين آخرين باره و ديگه ... يواش يواش از تخت رفت بالا و جاي هميشگي نشست و ذل زد به زن كه از نفس كشيدن آرومش معلوم بود بخواب رفته.   يك ساعتي گذشت .. عنكبوت هم داشت همونجا چشماش گرم ميشد كه يكهو گربه پريد روش و لهش كرد.... زن از خواب پريد .... انگار يه چيزي تو دلش هري ريخت پائين..... حس كرد يه چيز با ارزشي رو از دست داد ... ولي نفهميد چي بود ..... فقط گربه رو ديد كه داره دست و روشو ليس ميزنه ... دوباره سرش رو گذاشت رو بالش و بخواب رفت ... اون شب تا صبح خواب عنكبوت ميديد......    

 


[ تگ ها : ]
+
من يک فيل هستم

من یک فیل هستم... مادرم منو برای سرگرمی و تفریح تو بدنیا نیاورده.. همانطورکه تو برای سرگرمی من زاده نشده ای. اگر منو توی باغ وحش میبینی.. یا از آنجا هم بدتر،  توی سیرکی که دیروز به شهرتون وارد شده میبینی.. مطمئن باش با رضایت خودم نبوده.

منو وقتی هنوز خیلی کوچک بودم دزدیدند و فرسنگ ها از سرزمین و خانواده ام دورم کردند.  یک شکارچی (شجاع!!!)  مادرم را کشت و عاجش رو کند (فکرش رو بکن که یک فیل با ابهت پنج تنی  کشته بشه بخاطر چند کیلو عاج) بعد منو دزدید و به عنوان یک فیل یتیم به سیرک فروخت.

این رو هم بدون که فیلها خانواده بزرگی هستند که لیدرشون یک فیل ماده است.  درکنار هم و با خوشحالی همگی با هم سفر میکنند.. باهم غذا میخورند... با هم بازی میکنند .. با هم استراحت میکنند.  فیل ها بصورت گله ای زندگی میکنند که در آن بچه ها توسط مادرهاشون نگهداری میشن. ما به فک و فامیلمان  خیلی وابسته هستیم.. همانقدر که به گوشهای بزرگ و آویزانمان ،   خیلی برای ما دردناکه که ما را از فامیل جدا کنند... میتونی اینو بفهمی یانه ؟؟؟  فکر میکنی من تنهائی وناامیدی رو احساس نمیکنم و حالیم نیست؟   ما فیلها هم وقتی یکی از نزدیکانمان میمیره عذا دار میشیم و گریه میکنیم، به همین دلیل خیلی دردناکه وقتی ما رو میدزدید و از خانواده جدا میکنید و میفروشید.

من یک فیل هستم.  میدونم میای به تماشای من در باغ وحش یا سیرک.. بعضی از شما ها فکر میکنید سیرک بدون فیل بی معنی است و یا باغ وحش بدون فیل دیدن نداره.   تو فکر خودت رو میکنی که چی دوست داری و از چی لذت میبری. خواهش میکنم کمی به خواسته های من و حیوانهای دیگه هم اهمیت بده ..

من یک فیل هستم.     فکر میکنی من بدنیا آمدم که به پاهام قفل و زنجیر بزنند و منو بچپانند تویک جای تنگ در قطار و مثل اسباب اثاثیه منزل ببرند از این شهر به اون شهر، درحالیکه روح من فریاد میزنه برای گشت زدن تو دشت و دمن  پهناور آفریقا.  حالا که چی  فوقش نیم ساعت تو سیرک برای سرگرمی تو برنامه اجرا کنم .. فکر بعدش رونمیکنی که ساعتهای بدون پایانی رو تو تنهائی و بدبختی  باید بگذرونم.

وقتی کارهائی رو که یک فیل تو سیرک با تحمل روزها کتک و لگد و خشونت ... یاد گرفته به بچه هات نشون میدی لذت میبری.. ولی شده با خودت فکر کنی چطوری موفق شده اند به یک فیل با این هیکل پر ابهت یاد بدهند روی سرش وایسه و پاهاشو هواکنه!!! من تو جنگل هیچ وقت از این کارها نمیکنم که..      تازه این خشونتها فقط در مورد من نیست.... همسایه من آقا شیره تمام پوست زیر بدنش سوخته و تاول زده... اینقدر که مجبورش کردند به زور شلاق از تو حقله آتیش رد بشه..

من یک فیل هستم ..  پاهای بلندم برای راه رفتن طولانی ساخته شده. وقتی تو وطن خودم آزاد باشم در طول روز کیلومترها راه میرم.... سیرک و باغ وحش احتیاجات منو از نظر فیزیکی و روحی تامین نمیکنه.

ولی باز هم میشنوم که دوست داری منو تو باغ وحش تماشا کنی و میخوای برات کارهای هیجان انگیز در سیرک انجام بدم.  گاهی میگی میخوای منو ببینی چون دوستم داری.  ولی اگر واقعا منو دوست داری با من اینگونه رفتار نکن.. من یک فیل هستم، نه اسباب بازی.. نه وسیله تفریح و سرگرمی....دست از سر من و حیوانهای دیگه بردار.. بگذار ما هم زندگی طبیعی خودمان را بکنیم..... ای آدمیزاد۲پای بی مروت و بی رحم.  


[ تگ ها : ]
+
دیگر مخلوقات خدا

              

 

آدمیزاد به خودش میباله و احساس غرور میکنه به دلیل پیشرفت مدام در تکنولوژی اما هرگز این حقیقت را درک نمیکنه که چقدر در مراحل دیگر زندگی از جمله طرز برخورد با دیگر مخلوقات خدا که در استفاده از مادر زمین با انسان سهیم هستند، جاهل و بدوی باقی مانده.    میشه آدمیزاد را واقعا" متمدن خواند زمانیکه هنوز به اسم پیشبرد علم ودانش اعمال بیرحمانه و  بی نتیجه خود را روی موجودات دیگه پیاده میکنه؟   اعمالی که  اگر روی انسان دیگری انجام بده اگر شانس بیاره و  به مرگ یا زندان ابد محکوم نشه ، بعنوان روانی تمام عمرش را مجبوره در تیمارستان سپری کنه.

 

بیرحمی یعنی (بیرحمی)  حالا فرقی نمیکنه فاعل یا مفعول انسان باشه یا حیوان.  پنهان شدن زیر ماسک علم و دانش و عشق به طبیعت یا هر بهانه دیگری هم نمیتونه توجیهی برای بیرحمی باشه.  آدمی که اعتقاد داشته باشه حق و عدالت فقط محدود به انسانهاست و دیگر مخلوقات خدا هیچ حقی از خودشان ندارند در جهالت و نادانی مطلق بسر میبره .

 

اگر کسی واقعا عاشق خداوند باشه (همانطور که بسیاری از پیامبران الهی ذکر کرده اند) به هیچ وجه قادر نخواهد بود که به  مخلوقاتی که توسط همان خدا خلق شده اند آزار برسونه حالا چه انسان چه حیوان و چه آسیب زدن به مادر طبیعت.

 

خشونت و وحشیگری قرنهاست که جزئی از زندگی آدم ها شده...  در باره صلح و عشق و مهربانی زیاد صحبت  میشه ولی در عین حال  آشوب و ویرانگری هم باعث افتخار خیلی هاست. داشتن مهمات پیشرفته جنگی از افتخارات ملت هاست ....  شکار حیوانات لذت و سرگرمی آدمهاست  .. ماهی گیری گاو بازی وسیله تفریح انسانهاست .. و جالبتر از همه  بزرگان دینی هستند که سرشان را کرده اند زیر ماسه و انگار این فجایع را نمیبینند و حتی اگر به نفعشان باشه انجام چنین اعمالی را حلال خدا هم مینامند.

 

هردقیقه از هر روز :

 

میلیونها حیوان بیگناه درلابراتوارهای سراسر جهان قبل از کشته شدن مورد شکنجه جسمی و روحی قرار میگیرند (تست مواد شیمیائی سمی، داروهای مختلف، لوازم مختلف بهداشتی و آرایشی  و تقریبا  هرگونه مواد شیمیائی نظافت منازل و ....).  

 

از میلیونها حیوان به عنوان وسیله  تفریح و سرگرمی انسانها سوء استفاده میشود  (در سیرکها، برای تهیه فیلمهای سینمائی، در باغ وحش و آکواریوم های نامناسب و ......).

 

میلیونها پرنده و چرنده در گاوداری ها و مرغداری ها  در شرایط بسیار وحشتناک عمر کوتاه، غیر طبیعی و زجر آور خود را در مکانهای تنگ وتاریک سپری میکنند تا زمانیکه بطور مدرن و مکانیزه پشت سر هم کشته و گوشتشان توسط انسانها خورده شود.

 

تعداد بیشماری از حیات وحش شکار شده و پوستشان در تهیه لوازم ورزشی و لباس و کفش و کیف انسان بکار میرود. 

 

تعداد بیشماری از حیوانات به اسم ورزش و به بهانه عشق به طبیعت !!!!!! و یا کنترل جمعیت، توسط شکارچیان  قتل عام میشوند !!!!

 

حتی حیوانات آواره شهری همچنان مورد سوء استفاده و آزار قرار میگیرند.. از گرسنگی بیمار شده میمیرند، زیر چرخ ماشینها له میشوند و یا نهایتا روی میز دانشگاهها و حتی مدارس ابتدائی تشریح میشوند. انسان بازتاب عکس خودش  را روی شیشه ویترین مغازه ها نگاه میکنه ولذت میبره  ولی سگ یا گربه بیمار و گرسنه ای را که گوشه کوچه چمباتمه زده و با چشمان مظلوم منتظره تا دست مهربانی به سرش کشیده بشه نمیبینه و اگر هم چشمش بیافته بی اعتنا سرش را بر میگردانه و رد میشه. 

 

ازطرفی هر چیزی که قبلا تو شهر ما .. تو مملکت ما خوب و زیبا بود به دلیل خودخواهی بشر درحال نابود شدن و از بین رفتنه ... جنگل ها و حیات وحش و گونه های کمیاب و آثار تاریخی و ... با این عقیده مسخره که زمین را داریم بهتر میسازیم برای زندگی آدمیزادگان ، واقعا تاثر برانگیزه ... چقدر دلم میخواست هرچی داشتم میدادم و شهر تهران را همانطور که 40 سال پیش بود میدیدم..با آسمان صاف و ستاره های فراوان که شبها برام چشمک میزدند و حتی صدایشان را میشنیدم..توی پشه بند میخوابیدم و با لالائی سیرسیرکها و قورباغه ها به خواب میرفتم.   دیگه تمام شد..  آدمیزادگان به مادر طبیعت تجاوز کرده و در نهایت چیز زیادی از آن باقی نخواهد ماند .  میدونم این حالت خشم و عصبانیت نسبت به بشریت و هرآنچه به سر مادر زمین آورده  جز این که به وجود خودم آسیب برسونه نتیجه ای نداره ولی خوب خودم را که نمیتونم تغییر بدم دنیا را هم همینطور طرز فکر مردم را هم همینطور... فقط سعی میکنم به خودم بقبولانم که موجودات ۲پائی که به نام انسان روزانه جلوی چشمام ظاهر میشوند اکثرا"...  جاهل، نادان و خودخواه هستند و نمیخواهند قبول کنند که خودشان هم  قسمتی از همین طبیعت خدائی هستند که دارند با دست خود ویرانش میکنند.

 

 

 

 

 


[ تگ ها : ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!